فرزانه

خدا

به مادرم گفتم :‌‌ “آخر این خدا کیست؟
که هم در خانه ی ما هست و هم نیست

تو گفتی مهربان تر از خدا نیست
دمی از بندگان خود جدا نیست

چرا هرگز نمی آید به خوام؟
چرا هرگز نمی گوید جوابم؟

نماز صبحگاهت را شنیدم
تو را دیدم،خدایت را ندیدم.”

به من آهسته مادر گفت:” فرزند!
خدا را در دل خود جوی یک چند

خدا در رنگ وبوی گل نهان است
بهار و باغ و گل از او نشان است

خدا در پاکی و نیکی است فرزند!
بود در روشنایی ها خداوند.”

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 0:7  توسط فرزانه  | 

اتل متل

زمستونه زمستونه
وقت تگرگ و بارونه
هوا شده خیلی سرد
روی زمین پر از برف
بخاری های روشن
دلم میخواد دوباره
برم به کودکستان
مامان میگه عزیزم
بپوش تو شال و کلاه

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 0:6  توسط فرزانه  | 

هدیه جمعه

هر هفته یک  جمعه دارد

و هر روز یک خورشید

اما

هر شنبه انتظار جمعه می کشیم

و هر شب در انتظار نوریم

جمعه پایان هفته نیست

آ غاز انتظار است

و خورشید

هر چند در پسابر باشد

روشنا بخش زندگی ماست

روزی فرا خواهد رسید

که خورشید انتظار طلوع می کند

بی ان که درغرب به خاموشی بگراید

وهفته ای فرا خواهد رسید

که تمام روز هایش جمعه است

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1391ساعت 16:59  توسط فرزانه  | 

جم جمک

جم جمک برگ خزون

دخترم زینب خاتون

گیس داره قد کمون

از کمون بلندتره

از شبق مشکی تره

دخترم شونه می خواد

شونه ی فیروزه می خواد

حموم سی روزه می خواد

هاجستم و واجستم

تو حوض نقره جستم

نقره نمکدونم شد

چراغ ایوونم شد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1391ساعت 23:1  توسط فرزانه  | 

رفتم بالا برف بود

رفتم بالا برف بود

ساکت و کم حرف بود

نشسته بود رو ابرها

نگاه می کرد به دنیا

گفتم:دوستت داریم ما

به خونه ما بیا

اومدیم پایین شهر بود

برف نیومد قهر بود

گفتم بیا آشتی کن

هر کاری دوست داشتی کن

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1391ساعت 15:13  توسط فرزانه  | 

ای ماه تابان

لالالالالالاای ماه تابان

که کوچه خلوته مثل بیابان

لالایت می کنم در سن پیری

بزرگت می کنم دستم بگیری

لالایت میکنم تا بد نبینی

نه هیچ وقت تب کنی ، نه غم ببینی

گل باغ منی سالم بمانی

برایت کرده ام من باغبانی

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1391ساعت 19:22  توسط فرزانه  | 

روباه

اتل مثل روباه

دوید اومد تو لونه ش

گل باقالی خانم رو

دزد یده بئد از خونش

***

تا نزد یکای لونه

هاپوئه دنبالش کرد

دمبه  اونو گاز گرفت

جای دمش گرفت درد

***

گل باقا لی می خندید

قدقدقدا قدا قد

می گفت دم قشنگم

این دفعه کنده شد

***

باید که برگردونی

منو به خونه الان

 تا بگیری دمت رو

 دوباره از هاپوخان


+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1391ساعت 15:33  توسط فرزانه  | 

نانوا

اتل مثل یه بابا

اون تو نونواییه

اون جا خیلی گرمه

وای که عجب جاییه

 از تنورمیاره

نون های تازه بیرون

مشتری یا صف به صف

میگیرن از بابا نون

***

محل کاره بابا

خوبه توی زمستون

اما عرق میریزه

تو گرمای تابستون

***

 چی میشه ای خدا جون

خنک کنی اونجا رو

تا که بابا کار کنه

خسته نشه از اونجا 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1391ساعت 9:56  توسط فرزانه  | 

گربه کوچولو

http://img4up.com/up2/76421234892954088192.jpgیه گربه کوچولو 

خوابیده رو قالی

گربه ناز من هست

قهوه ای و خالخالی


کوک می کنم من او رو

می خنده و می خونه

وقتی مدرسه

می مونه توی خونه

منتظره تو خونه

تا که بیام دوباره

وقتی منو می بینه

باز ادا در می اره


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1391ساعت 21:36  توسط فرزانه  | 

زن نادان

زنی به همسایه اش گفت: خیلی متاسفم که  هم خانه تان سوخت و هم شوهرت از دست رفت بگو   ببینم وقتی خانه تان اتش گرفت شوهرت کجابود که مرد ؟زن همسایه گفت او خسته بود و خوابیده بود و خوابیده بود دلم نیامد از خواب بیدارش کنم سوخت ؟ !


+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1391ساعت 22:13  توسط فرزانه  | 

مطالب قدیمی‌تر